داستان كوتاه كوهنورد

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

داستان كوتاه كوهنورد

پست من طرف Persianyoung في 2010-04-12, 03:28

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌اي بلندي صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي كه به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه هاي درختي در شيب كوه گير كرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، كه هيچ اميدي نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خداي من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!

كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها نيم متر با زمين فاصله داشت.

___________________________________________________
.


dasthayam.png

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان كوتاه كوهنورد

پست من طرف joline في 2010-04-12, 06:35

اینو خونده بودم
ولی بازم ممنون
خیلی قشنگ بود
ادم اگه به خدا اعتماد و ایمان داشته باشه همیشه موفقه

joline
.
.

تعداد پستها : 880

امتياز كاربر : 1928

تاريخ عضويت : 2010-02-12

جنسيت : انثى

متولد : 1993-03-11

سن : 23

شهر : تهران


ساير موارد
نوع گوشي همراه: نوكيا نوكيا
حالت من: شاد شاد
جوايز اخذ شده: بهترين ارسال كننده بهترين ارسال كننده

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان كوتاه كوهنورد

پست من طرف میترا في 2010-04-13, 07:55

داستانت خیلی جالب بود
ممنونم
و حالا نسبت به یه ثانیه پیش
مصمم تر شدم که همه سرنوشت / تقدریر / زندگی و همه چیزهایی که دارمو به خودش بسپارم
و با خیال راحت به زندگیم برسم
چون اون هیچوقت برام بد نمیخواد
خدایا خیلی دوست دارم شکرت

___________________________________________________
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

میترا
بازرس
بازرس

تعداد پستها : 1173

امتياز كاربر : 3049

تاريخ عضويت : 2009-12-21


ساير موارد
نوع گوشي همراه:
حالت من: مهربون مهربون
جوايز اخذ شده: بهترين كاربر بهترين كاربر

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان كوتاه كوهنورد

پست من طرف Persianyoung في 2010-04-13, 16:52

میترا نوشته است:داستانت خیلی جالب بود
ممنونم
و حالا نسبت به یه ثانیه پیش
مصمم تر شدم که همه سرنوشت / تقدریر / زندگی و همه چیزهایی که دارمو به خودش بسپارم
و با خیال راحت به زندگیم برسم
چون اون هیچوقت برام بد نمیخواد
خدایا خیلی دوست دارم شکرت


آفرین

___________________________________________________
.


dasthayam.png

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان كوتاه كوهنورد

پست من طرف baran في 2010-04-25, 15:15

اين نشون ميده كه ما حتي حاضر نيستيم كه به خاطر اطمينان به حرف خدا
از جونمون بگذريم

خدايا خيلي دوست دارم
هرچي تو بگي

baran
.
.

تعداد پستها : 401

امتياز كاربر : 1005

تاريخ عضويت : 2010-01-18

جنسيت : انثى

متولد : 1991-04-15

سن : 25


ساير موارد
نوع گوشي همراه: ال جي ال جي
حالت من: عاشق عاشق
جوايز اخذ شده:

http://www.baranebahari1.blogfa.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان كوتاه كوهنورد

پست من طرف محتوى إعلاني اليوم في 05:52


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد