حكایت : مرد نابینا (حتما بخون)

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

حكایت : مرد نابینا (حتما بخون)

پست من طرف ayshin في 2010-03-21, 12:01


[size=9]روزی، مرد ِ «کوری» روی پله‌های
یک ساختمان نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته
بود: "من کور هستم؛ لطفا کمک کنید."

روزنامه نگار ِخلاقی از آن حوالی می
گذشت، نگاهی به مرد کور و تابلوئش انداخت.
فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او
چند سکه ی دیگر داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از «مرد کور» اجازه بگیرد تابلوی او
را برداشت، آنرا برگرداند و متن دیگری روی آن نوشت و دوباره تابلو را کنار پای مرد
گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر همان روز، وقتی روز نامه نگار به آن محل برگشت و
متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.
«مرد کور» از صدای قدمهای
خبرنگار، او را شناخت و خواست که اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید:
که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من
فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم؛ و لبخندی زد و به راه خود ادامه
داد.

مرد کور، هیچوقت نفهمید، که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده
میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

نتیجه


وقتی، کارتان پیش نمی رود،
استراتژی رسیدن به خواسته تان را عوض کنید.



[/size]

ayshin
مدير تالار خودشناسي
مدير تالار خودشناسي

تعداد پستها : 169

امتياز كاربر : 365

تاريخ عضويت : 2010-01-30

جنسيت : انثى

متولد : 1991-11-04

سن : 25

شهر : تـبــــــــــــريـــــــز


ساير موارد
نوع گوشي همراه: نوكيا نوكيا
حالت من: ناراحت ناراحت
جوايز اخذ شده:

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد